تبليغاتX
کاریز
کاریز
    

     میان من و شمع پیوندهای ویژه و پنهانی نیز هست، نخستین شعری که سروده ام " شمع " بوده است. منتهی شمع زندان.
     نوعی خود من است، مگر نه این که شمع مجموعه ی حروف اول اسامی من است؟! ( شریعتی مزینانی، علی )
     به جلوه های زیبای شعله ی شمع چشم دوختم، زبانه ی آبی رنگ آن را که گویی هزاران حرف تازه با من داشت، می نگریستم و می شنودم. می سوخت، می گداخت و در برابرم ذوب می شد و هیچ نمی گفت، اما سراپا گفتن بود.
     کسی نمی داند و نمی تواند بداند که شمع در چشم من چه تصویری داشت؟ برای فهم هر چیزی تشبیه کمک بزرگی است، اما من چگونه می توانم آنچه را در شمع می دیدم تشبیه کنم؟ مگر مشبهُ بهی را که از درک آن نیز عاجزند.
     این شمع مگر نه حود من است؟ کارش چیست؟ سوختن، افروختن، گریستن، گداختن و دم بر نیاوردن. ایستادن و ذوب شدن و روشنی از سوزش خویش به محفل کوران بخشیدن. آه که چه شباهتی است میان من و شمع! این مگر نه خود من است؟ این مگر نه همچو من زندگی می کند؟ من دارم خودم را در برابرم می بینم!
     این است معنی تجربه از خویش و چه تجربه ی معجزه آسا و شگفتی! این خودم است، حتی اسمش هم خودم است!
     به قول منوچهری:
                               من تو را مانم به عینه، تو مرا مانی درست
                                  هر دو جانسوزیم اما دوستدار انجمن

مجموعه آثار ۳۳(گفتگوهای تنهایی)، ص ۱۵۴و ۱۵۵


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |