
تو خاموشي كه بخواند؟
تو ميروي كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟(۱)
"شگفتا! وقتي كه بود نميديدم، وقتي كه ميخواند نميشنيدم... وقتي ديدم كه نبود... وقتي شنيدم كه نخواند" (۲)و... اكنون تو با مرگ رفتهاي
"به نميدانم كجايي" كه ديگر دست محتاج هيچ نيازي به دامن وجود تو نميرسد! به دوردستي كه ديگر پاي هيچ رسيدني را ياري رفتن نيست. به معراجي كه ديگر، پرواز هيچ روحي، يافتني را اميد نميتوان داشت. به سرزميني بس دور و غريب و گمنام و ناپيدا سفر كردهاي و به شهر غريب "آشنايي" رفتهاي و"ره كوي عشق" را پيش گرفتهاي و در خانه "خويشاوندي" را زدهاي و بر سر سفره دوست ديرينهات نشستهاي و گرم از راز و نيازي و تافته از درددلي پرشور از حضور دوستي و پرسوز از سالهاي دوري و تنهايي و... همچنان مست از رهايي و يافتني و....
گذشتهات را به ياد نميآري!
گذشتگانت را فراموش كردهاي
ديگر، حضور "او" غيبت ما را به يادت نميآورد، "جمعيت" وجود او، تنهايي بودن ما را از انديشهات پاك كرده است، "بودن" او، درد "نيستي" ما را بر جانت نميزند. بازگشت به وطن، سالهاي غربت را از ضميرت زدوده است. ديدن همولايتيها، "غربتي"هاي پيشين را، در ويرانههاي خاطراتت دفن كرده است. يافتن وصلت "آزادي"ات، "سرزمين"ات، "خويشاوند"ت... هر چه دوري و بند و غربت و بيگانگي را به فراموشت سپرده است. هاي...
اي شمايان! شماياني كه سرگذشتتان را، تنهاييتان، بندگيتان را در زمين فراموش كردهايد و آنجا، آن بالا، با خوشبختي و سعادتتان سرگرميد. به پايين بنگريد! از آن اوج نيمنگاهي هم به حضيض بيفكنيد، چشمهايتان را اين همه به آرامش و زندگاني سرشار و با اوئي مدوزيد!
اندكي، گوشتان را بر ديواره اين دنيا بگذاريد و سراپا سكوت با تمامي خوشبختيتان بشنويد كه چه غوغايي است.
چشمهاي وجدان انديشهتان را بر اين سرزمين پرهياهو و پرتپش بيندازيد و برهوت را ببينيد، بنگريد كه بر دوزخيان اين زمين چه ميگذرد و روزگار با آنها چه ميكند، كه غيبت شما، راه را بر حضور بيگانگان هموار كرده است و نبودن شما، بودنهايي پست و حقير و نفرتانگيز را بر زيستن ما ميزند! هاي...
شماياني كه رهايمان كردهايد. با شماييم. ما بازماندگان و تنهايان اين جهان، همدردان و فرزندان و همسرنوشتان پيشين شما! كه اكنون بيپناه و يتيم ماندهايم! زندگاني آزاد و سرشار در آنجا، با ما، كه ديري است ميشناسيدمان بيگانهترتان كرده است. پتك رهايي و وصال، آنچنان بر خاطرتان فرود آمده است كه هر چه گذشته را فراموش كردهايد و هيچ به ياد نميآريد كه اينجا چه خبر است و چه ميگذرد؟ پرواز در آسمانهاي بيانتهاي غيب، چنان مستتان كرده است كه اسارت را نميفهميد. هاي، بنگريد، بشنويد، حس كنيد كه ما چه ميكشيم، بودن خويش را بر كالبد زندگيهاي پوچ و حقيرمان بزنيد، انديشهتان را در مغزهاي پر از گندابمان، بنشانيد. عشقتان را در دلهاي سنگمان نهيد، ايمانتان را به وجودهاي سستمان هديه كنيد و روحمان را عمق عطا كنيد و غربتمان را آشنايي بخشيد، تنهاييمان را لبريز از جمعيت خويش، جانمان را سرشار از حياتتان كنيد. اميد را در وجدانهاي خفتهمان بشكفانيد، هر ذره آرزو را در آسمان خيالمان به پرواز درآوريد. دردها را درمان بخشيد. نيازها را پناه دهيد، با نوازشهاي صميمي و مهربان سرانگشتان انديشهتان روح مجروح و خونين اين مغضوبين را، آرامش بخشيد.
جام لبريز حياتبخش وجودتان را به لبهاي تشنه و نيازمند ما بگذاريد، تا عطشمان را خنكي بخشد.
كه... اينجا، آنجا كه ماييم، روزگار سخت شده است و ماندن هولناك... هر كسي سوداي خويش در سر دارد، هركسي براي خويش است. زمزمههاي شوم و بيگانه از هر طرف برخاسته است. دستهاي پليد شرك و ريا، حلقوم توحيد و آزادي را ميفشارد. پاهاي سنگين و بيرحم اسارت و زنجير پيكرهاي رنجور و دردمند اخلاص و ايمان را، به زير لگد گرفته است.
پاسداران شب و تاريكي، دست انديشههاي پاك و ساده انسانها را ميگيرند و به بيراهه ميكشانند، تا كه از راه پرفروغ و گمنامي كه شما - شما رفتهها نشانشان داديد، دور شوند و بيگانه. راهي كه شما با پيكرهاتان هموارش كرديد، با خونهاتان سرسبزش كرديد، با وجودتان روشناش ساختيد، به آن اميد كه عاشقان صادق و بيتاب حقيقت و عشق، در آن قدم نهند، ميبينيد كه چگونه با زورشان و سرمايهشان و نيرنگشان، راه را سد كردهاند، راهي كه شما سالكش بوديد، راهي كه به معبد خورشيد ميبردشان و شما راهبش بودهايد؟ راهي كه به آزادي ميخواند و شما شاعرانش بودهايد!
راهي كه در آن مزدك و بودا و حلاج دوست و همپيمان هم ميشوند و دست در دست يكديگر در كنار هم، آرام و مطمئن و سرشار از يقين و ايمان، يافتن معبد عرفان، برابري و آزادي را نيت ميكنند!
راهي كه شير روز ميآفريند كه ميغرد و ميخروشد و هر چه بت و بندگي است به لرزه ميافتد، و زاهد شب ميپرورد، غريبي كه از بودن و ماندن در اين هيچستان سرد و تاريك، به تنگ آمده است و زندگي را سنگ لحدي بر بودنش مييابد و زيستن را مرگ خويش ميبيند، و دم زدن را ذبح خويش، عابدي در انتظار فلاح!
فلاح، فلاح - اما، چه جاي رستگاري است، چه جاي رهايي است؟ راهها را همه بستهاند، روزنههاي روشنايي را هم سد كردهاند. آرزوها را همه زنجير زدهاند، اميدها را به قربانگاه بردهاند.
....
دروازههاي شهرتان را بستهاند، آدرس بودن شما را پاره كردهاند. منزلتان را ويران كردهاند و... شما را مدفون ساختهاند! كه
"آنها"
سنگها را بستهاند و سگها را رهانيدهاند
نجاتمان دهيد كه سخت محتاج شدهايم.
پينوشتها:
1- در كوچه باغهاي نيشابور، شفيعي كدكني
2- كوير، معبودهاي من، دكتر شريعتيمنبع: اعتماد ملی
لينك ثابت
|
نويسنده |
موضوع |
تاريخ |
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه یک "
زن " بود، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقط مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ی ابعاد گوناگون "
زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر یک "
دختر " در برابر پدرش.
مظهر یک "
همسر " در برابر شویش.
مظهر یک "
مادر " در برابر فرزندانش.
مظهر یک "
زن مبارز و مسئول " در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وی خود یک "
امام " است، یعنی یک نمونه ی مثالی، یک تیپ ایده آل، یک "
اسوه "، یک "
شاهد " برای هر زنی که می خواهد "
شدن خویش " را خود انتخاب کند.
مجموعه آثار ۲۱ ( فاطمه ) ، ص ۲۰۲
لينك ثابت
|
نويسنده |
موضوع |
تاريخ |

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که می شود امروز گفت، کاری را که می شود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.
برخلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است، من می گویم که همیشه دیر است. هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.
بنابراین دیر شده، هر کار که باشد، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم. این روایت که فرموده اند: " برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری " چقدر عالی است. به این معنی است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست، اما برای کار مردم و آنچه که در مسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.
اینست که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازیم به حرف آخر نرسم.
مجموعه آثار ۲۰ ( چه باید کرد؟ ) ، ص ۱۶۰
لينك ثابت
|
نويسنده |
موضوع |
تاريخ |

ما الان در روی زمین شاهد یک جنایت بزرگ دیگر هستیم و آن مرگ فرهنگ ها و تمدن های بزرگ بشری است که هر یک رنگ و بو و جهتی ویژه ی خود داشته است.
پیش از این رومیان، ایرانیان، عرب ها، هندی ها، چینی ها، سیاهان، سرخپوستان و ... و هریک تمدن خاص داشتند.
اما امروز غرب با تمدن، خود را جایگزین آنها می سازد تا آنجا که همه یک جور حرف بزنند، در یک بحث و عنوان از یک سری مسائل سخن بگویند، شهر ها و خانه ها و لباس ها، روابط زن و مرد و همه چیز در همه جا یکسان و یکدست گردد.
وحدت جهانی تیپ تمدن ها و فرهنگ ها بوجود می آید. دیگر چون گذشته نمی توان از فرهنگ شرقی درون گرا و فرهنگ غربی برون گرا سخن گفت. نبوغ چینی در قالب فرهنگ اروپایی رشد می کند و بی هیچ تردید حاصلی جز آنچه در غرب ببار آورده نخواهد داشت و این یک دست بندی بر بال نبوغ انسانی و مرگ همه ی ویژگی ها و اصالت ها و امکانات متنوع رشد فرهنگ و روح و هنر و فکر و تمدن و زندگی و تکامل بشری است.
لينك ثابت
|
نويسنده |
موضوع |
تاريخ |

همه ی پریشانی ها و شومی ها را به گردن عوامل خارجی انداختن، اغفال مردم از واقعیت های زشت داخلی است و نتیجه اش نادیده گرفتن و پوشاندن سرچشمه های اصلی و کانون های نخستینی است که استعمار یکی از جوشش های آن است و به تعبیری یکی از مدعوین طبیعی و حتی جبری آن !
همه ی گناهان را به گردن استعمار و امپریالیسم خارجی بار کردن، نوعی تبرئه کردن عوامل حقیقی گناه و جنایت است که در پیش چشم ما هستند و مستقیم با ما و ما با آنها سر و کار داریم و دریغا که نمی شناسیم.
چنین نگرشی به مسائل که دست های آلوده ی خودی را پاک می شوید و همه ی تقصیر ها را متوجه " خارجی ها " می کند، درست تقلید شیوه ی بیهوده ی کار آن شاعران و فیلسوف نمایان و صوفی نمایان قدیم است که نگاه های نا خشنودان و ستمدیدگان و مردم پایمال شده در زیر سم ستوران خان ها و خاقان و قاضیان و فقیهان و صوفیان را و قربانیان سنت های منجمد و عبث های متحجر و خرافه های بیماری زای اجتماعی و سیاسی و مذهبی را از زمین به آسمان ها و از آن سوی ابر ها ( فلک، روزگار، دهر و ... ) می خواندند و با مبارزات بی خطر و شعارهای تند بی ضرر، در حمله به تقدیر و ستاره و چرخ کج مدار و روزگار غدار و حتی به خدا، عقده گشایی می کردند!
مجموعه آثار ۳۵ (گوناگون) ، ص ۶۶ و ۶۷
لينك ثابت
|
نويسنده |
موضوع |
تاريخ |